در آستانه يكسالگي

عزيز قشنگم در آستانه دوازده ماهگي مسافرت چند روزه به رشت همراه با خاله اينا ...
بهت خوش گذشت خيلي دريا رو دوست داشتي و براي اولين بار بود كه لمس ميكردي آب بازي يعني چي اونم لب دريا ... برديا باهات خيلي خيلي خوب بود خيلي هواي تو رو داشت خيلي مهربونه ... خلاصه كه برات خاطره انگيز بود .. اينم عكسهاش...

ديگه خودم مي ايستم و براي خودم دست هم ميزنم ..

من و عمو مهدي مهربون ..

توي ماشين عمو مهدي ...

من و بابا حسين ...

بازم من و بابايي...

من و ماماني....

يك عكس قشنگ از من و عمو مهدي و بابايي و برديا جوني ...

من و خاله جوني و ماماني ....

و عكسهاي هيجاني خودم در كنار دريا ...



اولش با لباس بودم ولي بعد ديگه همه رو در آوردم و حسابي حال كردم توي آفتاب ...

اينجا هم يه درياي كوچولو واسه خودم پيدا كرده بودم !! يه خانمه اومد به مامانم گفت ميشه از پسرتون عكس بگيرم خلاصه كلي طرفدار پيدا كرده بودم ...


اينجا هم روزه دوم بود كه حسابي گردنم سوخته بود ماماني ديگه لباس مردونه يقه دار تنم كرده بود و حسابي خفه شده بودم !!

بازي با برديا جونم ...

برديا خيلي مهربونه ولي من خيلي قلدرم همش دلم ميخواد زور بگم !

و اينم عكس آخر ... خيلي خيلي خوش گذشت جاي شما خالي


در آستانه يكسالگي
